از محرم تا محرم

گزیده ای از :

خاطرات ،مبارزات،رشادت ها،

ایثارگری ها و فداکاری های

شهید حاج علیرضا حسنی سرخنی

در قبل و بعد از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی تا شهادت

 

 

نویسنده : ن . ح

7رمضان1435

برابر با 14تیر ماه سال1393

بسم الله الرحمن الرحیم

ن – والقلم و ما یسطرون

قسم به قلم و هر آنچه که خواهد نگاشت ، امروز هفتم ماه مبارک رمضان و چهاردهم تیر ماه 1393در تاریخ انقلاب روز قلم نامگذاری شده است و چه خوب است این دفعه قلم را شاهد بگیرم تا آنچه را که در صفحات بعدی خواهد آورد ، کلمه به کلمه و جمله به جمله و خط به خط و صفحه به صفحه مطالبی را در مورد یکی از شخصیت های انقلابی شهرستان مان بنام حاج علیرضا حسنی برایتان بنویسم ، به وی‍ژه برای نسل جوان و انقلابی و فعال در عرصه های مختلف که در گوشه وکنار این کشور بنوعی مشغول انجام وظیفه می باشند ، بدانند ، این یک داستان نیست بلکه واقعیت هایی هست که این جانب توفیق نوشتن آن را با کمک این قلم که خداوند بدان قسم یاد کرده است بنویسم ، داستان زندگی مردی از تبار شهرستان رودبار روستای سرخن ( یکی از روستا های معروف شهرستان رودبار ) که با یاد و نام این مرد بزرگ جاویدان گشت به گونه ای که امروز هرکس نام آن محل را بیاد می آورد ذکر نام و یاد آن عزیز سفر کرده در ذهن اش جاری می شود و جوانان آن محل را پیرو آن عزیز شهید می پندارند و در تصور همگان این چنین نقش می بندد که آیا جوانان آن محل و منطقه امروز در خط آن شهید راه و رسم زندگی را می گذرانند و یا اصلا او را نمی شناسند و یا شاید خدای ناکرده عظمت ایمان و اخلاصش را از یاد برده باشند!

اینک پس از گذشت سی و دو سال از شهادت این بزرگ مرد می خواهم زحمات و تلاش های انقلابی او را به جوانان منطقه یاد آوری کنم و به همین خاطر در مقدمه این نوشتار آیه مبارکه بالا بیادم آمد که گفتن و نوشتن را خداوند کمک و یاری ام کند و خود این قلم شاهد باشد و اگر نقصی در نوشته ها ملاحظه شد راهنما شوید و کمک نمائید تا حق مطلب در مورد آن شهید ادا گردد ، حال که این توفیق حاصل گردید به همین قلم قسم می دهم که جز حقیقت و واقعیت های زندگی او گرچه کامل و کافی نیست گزیده ای از خاطراتش را که به یاد دارم به کمک اش روی این صفحات برای خوانندگان گرامی بیاورم تا هنگام مطالعه بهره لازم را ببرند . قبل از آوردن مطالب از آقا یاسر فرزند عزیز این شهید ممنونم که اجازه داد تا بطور خلاصه مختصری از تلاش ها و مجاهدت ها و ایثارگری های آن شهید نامی و معروف شهرمان را در این صفحات برایتان نقل نمایم .

روزگار عجیبی بود ، پدران به سختی نان تهیه می کردند و با مشقت و سختی فراوان روزگار را سپری می نمودند ، اغلب بی سواد و مدرسه ندیده بودند ، اصلا مدرسه ای در آبادی ها نبود خیلی از شبها که سر گرسنه بر بالین می گذاشتند و می خوابیدند و چه روزها که با پای برهنه بعضا در امرار معاش و معشیت خانواده هر کاری می کردند تا لقمه نان حلالی بدست آورند تا روزشان به ماه و ماهشان به سال بگذرد تا فرزندانشان از بچگی و طفولیت به نوجوانی و در ادامه به جوانی برسند ، اغلب والدین نگران و مضطرب از آینده فرزندان بودند ، در این میان در محله ای بنام سرخن که در میان درختان زیتون محصور بود در وسط محله یادم می آید منزلی از کاه وگل در دو طبقه که طبقه اول انبار و راهرو و محل نگهداری احشام و حیوانات اهلی بود و در طبقه دوم کلبه ای کوچک اما نورانی که پیرمردی با همسر و فرزندانش زندگی می کرد که علیرغم داشتن فرزندان دیگر خداوند در فروردین ماه1332 نوزادی پسر نیز به او هدیه میکند ، نامش را علیرضا گذاشتند ، پیرمرد در زمان خود انسانی بسیار فهمیده و آشنا به اوضاع کشور بود ، روزها و ماه ها گذشت و علیرضای کوچولو نیز بزرگ و بزرگتر شده و به سرعت وارد دبستان شد ، دبستانی که چند هزار متر با منزلش فاصله داشت . صبح می آمد و عصرها بر می گشت تا خواندن و نوشتن بیاموزد و با سواد شود. شرایط کسب علم و دانش و سواد بسیار طاقت فرسا بود ، آرزوی پدران و مادران در آن شرایط سخت فقط این بود که بچه ها سالم از مدرسه و خیابان و بیابان به خانه برگردند و در بین راه برایشان اتفاق و حادثه ای پیش نیاید ، آقا علیرضا هم مانند دیگران در این راه گام برداشت و توانست در کسب علم و دانش خود را با سواد نماید که آرزوی هر پدر و مادری بود. کم سوادی و بیسوادی و آگاهی نداشتن و نیاموختن و چیزی بود که آن زمان کسی مخالفتی با اینها نداشت و مانند این دوران نبود که بیسوادی در حال ریشه کن شدن می باشد و عیب محسوب می شود ، آقا علیرضا نیز دوران دبستان را با همه مشکلات جانبی که بود سپری کرد و هرچه بزرگتر می شد بهتر تصمیم می گرفت و در عنفوان نوجوانی بزرگترین پشتوانه که پدر بود را متاسفانه از دست می دهد و در کنار مادر و خواهرانش یتیمی را گذراند و در کسب امرار و معاش خود و خانواده اش سر از پا نمی شناخت و آنقدر فعالیت می کرد که فراموش نمود که مدرسه هم باید برود زیرا او تقریبا نان آور خانواده شده بود و خدا می داند که چه بر سر خانواده هایی این چنین می گذشت اما او همواره در دلش نوری بود و به دنبال گم شده اش می چرخید و از آنجایی که ریشه خانوادگی اش محکم و با نفوذ بودند ، در همه حال ، خداوند پشتیبان او بود و جوانی کامل شد و یادم می آید که به تنهایی و یا کمک بستگان به کار کشاورزی برروی زمین هایی که از پدر مرحومش به ارث برده بود پرداخت و در زنده کردن زمین ها و امرار معاش خانواده سر از پا نمی شناخت و بقدری زیرک و زرنگ بود که به تنهایی در درو کردن گندم ، جو و عدس و سایر محصولات سرآمد نوجوانان و جوانان و فعال تر از دیگران در حمایت از خانه و خانواده تلاش مضاعف داشت ، با بزرگتر شدن و نظر و هدایت خداوند در قوی سازی اراده اش و از طرفی دعای خیر مادرش که همیشه پشت سرش بود ، آهسته آهسته او را وارد مرحله ای جدید از زندگی نمود تا راه و رسم زندگی و راه خوب و بد را تشخیص میداد و در بین هم سن و سالانش سر و گردنی بالاتر بود و همین انگیزه بعدها از او شخصیتی می سازد که الگوی مردم منطقه قرار می گیرد که در ادامه بدان اشاره خواهم نمود. معمولا در سن و سال کم نمی شود از افرادی که با مشکلات دست و پنجه نرم کرده اند تا بزرگ شدن مطلبی نوشت که خوانندگان را خوش آید ولی زندگی و کودکی هر کسی معمولا به گونه ای است که وقتی بزرگتر می شود شرایط و زمان را تسلیم خود می گرداند و تحت تاثیر شرایط قرار نمی گیرد که این هنر در آقا علیرضا کاملا مشهود بود و با پشت سر گذاشتن همه مشکلاتی که بود موفق گذران کرد و وارد مرحله جدیدی از زندگی شد که بسیار متفاوت از کودکی و نوجوانی اش بود و راه و رسم زندگی کردن را ابتدا از خانواده و مکتب و دین آموخت توانست راه و رسم جوانی را خود پیدا کند و آن را با موفقیت و سربلندی و روسفیدی طی کند. همزمان با جوانی اش نهضت حضرت امام خمینی در حال شکل گیری بود اگر دیگران انگیزه کار دینی و انقلابی کمتری داشتند آقا علیرضا بسیار جلوتر از رفقا و سایرین بود زیرا با سفر به اطراف و اکناف و شهرها بویژه تهران و قم مرکزیت انقلاب بود با پیوستن به روحانیت معظم توانست از خود فردی بسازد که بعدها زبان زد عام و خاص گردید . در سال های 52 تا55 شهرستان رودبار میزبان علمای بزرگی همچون مرحوم آیت اله خلخالی و آیت اله یزدی قبل از انقلاب توسط رژیم منحوس پهلوی تبعیدی شان را مهمان مردم خونگرم رودبار بودند. آقا علیرضا از همان زمان ، فن مبارزه با طاغوت و انقلابی شدنش را با پیوستن به این شخصیت ها میدانست و راه مبارزه را آموخت و در سالهای 1355 به بعد که وارد مرحله جدیدی از مبارزات بحق امام خمینی (ره) و نهضت پاکش شده بود در دامن روحانیت به خود سازی مشغول شد و در کسب علوم و معارف دینی در مجالس کوچک با علما و بزرگان علم و دین روز و شب اش را با آنان گذراند و این در حالی بود که نزدیک شدن به علما هم جرم بود و هم چنانچه توسط عوامل رژیم شناسایی می شد زندان و شکنجه و... بود ، او کم کم بزرگتر می شد ، یادم می آید که در سالهای 1355 به بعد در جذب هم سن و سالانش بسیار کوشا بود و دوستانی که مانند پروانه دور او بودند از او درس شهامت و ایثار و از خود گذشتگی که او از روحانیت گرفته بود سایرین از او می آموختند و از نهضت امام هرچه جلوتر می آمدیم ایشان نیز مانند فرمانده سایر دوستان و هم سن و سالان خود را به نهضت امام نزدیکتر می نمود و رهبری آنان را از همان سالها به عهده می گیرد.

در فروردین ماه سال 1357 بود که همراه دو نفر دیگر از انقلابیون و متدینین که هم اکنون نیز در قید حیات هستند و خدا انشاء الله هر دو آنان را حفظ نماید در انتقال و پخش اعلامیه های حضرت امام در استان گیلان و منطقه عمومی قزوین دستگیر و زندانی و مورد آزار و اذیت شدید جسمی و روحی ساواک قرار می گیرند که معتمدین و آشنایان به منظور کمک و آزادسازی آنان از تهران و عده ای نیز از رودبار به زندان قزوین مراجعه و آنان را پس از 15روز بازداشت آزاد می نمایند و این در حالی بود که به گفته رفقای همراه که ایشان کوچکترین ترس و دلهره ای به دل نداشت و مرتب برسر بازجو کننده فریاد می کشید بلکه با انگیزه و ایمان بیشتر به انجام برنامه های مورد نظر روحانیت که در راس آن حضرت امام بود و حتی پس از آن در تشکیل و راه اندازی راهپیمایی ها و پخش سخنرانی و نوارهای حضرت امام سر از پا نمی شناخت و از هیچ چیز و هیچ کس دلهره ای به دل راه نمی داد زیرا می دانست که انقلاب به انسانهای شجاع و بی باک و نترس نیاز دارد ، البته ایشان در آن زمان تنها نبود و عده ای انقلابی با ایشان همکاری شبانه روزی داشتند و در تظاهرات شهرستان نیز از پیش قراولان بودند و با شعارهای کوبنده و محکم بر ضد رژیم به مردم آگاهی و انگیزه بیشتر و شور آنان را زیاد می کرد به گونه ای که در ابتدای تظاهرات عده کمی بودند و پس از راهپیمایی مردم گروه گروه به ایشان و انقلاب می پیوستند و جوانان جرات زیادی پیدا می کردند به گونه ای که خود منشاء راه اندازی تظاهرات بعد از آن زمان های خفقان شدند ، ایشان کسی بود که عده ای از جوانان متدین و پیرو خط امام را به جنگل ها و کوه های اطراف می برد و با صحبت های انقلابی به آنان روشنگری می داد و یا روحانیونی که جهت انجام سخنرانی و برنامه های مذهبی در ایام محرم مهمان شهرستان بودند از وجود آنان بهره می جست و با اغلب آنان گفتگو می کرد خصوصا روحانیونی که نزدیک به امام بودند و یا بعدها به امام و دفترش نزدیک شدند مباحث انقلابی را با او طراحی می کردند و با آنان در ارتباط مستمر بود و همیشه در تمامی صحنه ها و در زمانی که هنوز انقلاب به پیروزی نرسیده بود جزء پیشتازان انقلاب بود و به همه انگیزه فریاد زدن با مشت گره کرده را یادآوری می کرد در حالی که پلیس و مامورین مخفی رژیم همه جا حضور داشتند به آنها اهمیتی نمی داد و البته آنان نیز او را می شناختند و او کار خود را انجام می داد ، او کسی بود که اگر صبحها در شهر خود بود ، عصرها در تهران ، پیدا می شد او با انواع خودرو و بدلیل رد گم کردن پلیس تردد می کرد و اعلامیه ها و جزوات و نوارهای امام را در سطح منطقه جابجا می نمود و از این طریق در آگاهی و بیداری مردم منطقه نقش خود را بخوبی ایفا میکرد و سایر دوستان نیز مخفیانه با او همکاری می کردند که اجازه ندارم نامشان را بیاورم و شاید نیازی به معرفی آنان نباشد که خودشان نیز راضی به این کار نمی باشند زیرا همه این کارها را بخاطر رضای خدا انجام می دادند و اجرشان با خدا انشاء الله.

در شبها و ساعات پایانی شب دوستان را از مسجد محل بطریقی به شهر و منزل آیات عظام مرحوم خلخالی و پس از آن به منزل آقای یزدی هدایت می کردو عوامل رژیم که در همه کوچه ها و پس کوچه های اطراف منزلشان پرسه می زدند متوجه ورودش به منزل نمی شدند و با باز کردن درب خانه علما ، فورا دوستان را بداخل منزل هدایت می نمود و پس از گذراندن کلاسهای عقیدتی و تفسیر قران و نهج البلاغه تا حوالی صبح و اقامه نماز جماعت به همان وضعیت مخفی و ترس و گریزی که داشتند در سپیده صبح همه را به منزل و محل می رساند و این برنامه ها بعضا هر شب اجرا می شد تا اینکه عوامل رژیم بالاخره متوجه رفت و آمد های شبانه شدند و علمای یاد شده از ایشان خواستند که مدتی به منزلشان رفت و آمد نکنند ، تا با اینکار بتوانند بنوعی دستگاه حاکم را فریب دهند تا خدای ناکرده کسی در این بین اذیت نشود و یا به زندان و شکنجه و حبس گرفتار نشوند. او بقدری جسور و زیرک و شجاع و با ایمان بود که حتی یک تنه می توانست حریف تعدادی از افراد ساواک در نظام ستم شاهی شود ولی از آنجایی که یک مقلد واقعی بود مبارزه را هم خود آموخته بود و هم به دیگران می آموخت ، عوامل رژیم طاغوت هم مرتب خانه علما را زیر نظر داشتند ولی فکر نمی کردند ساعت 12 شب به بعد از روستای سرخن و اطراف تعدادی از دوستان به سرپرستی آقا علیرضا وارد خانه های علما در سطح شهرستان شوند و با کسب علم و ادب و معرفت راه مبارزه را بیاموزند.

این دوران هم که دوران پر مخاطره و اضطراب بود سپری شد و کم کم آقا علیرضا هم از هر لحاظ تکمیل تر می شد و در سالهای 56 و 57 که انقلاب هنوز پیروز نشده بود او تنها کسی بود که با مشارکت در تظاهرات مردمی و باشعارهای انقلابی بر ضد حکومت طاغوت راه مبارزه را تکمیل تر می نمود و در رودبار نیز با سازماندهی جوانان شعارهای انقلابی مانند مرگ بر شاه خائن یا شاه را سرنگون ، سلطنت واژگون ، را به سر زبان جوانان جاری ساخت که کمتر کسی جرات و جسارت چنین کاری را داشت. روزها و شب ها تلاش هایش ادامه داشت و در خلال مبارزات در خدمت رسانی به مردم منطقه بویژه اهالی سرخن که آن زمان نه مدرسه ای بود و نه حمامی در محل ، با جمع آوری کمک های مردمی و بعضی از بزرگان محلی توانست در احداث حمام روستا ایفای نقش نماید و زمانی که مردم نیاز به حمام داشتند او با شناخت عمیق از مشکلات مردم و اولین حرکت و خدمت به اهالی محل سرخن را پایه گذاری کرد وبا کمک جوانان حمام مناسبی برای اهالی ساخت و در ساخت دبستان هم نقش خوبی را به عهده داشت و آنرا تحویل و هدیه مردم منطقه کرد و هر چه از عمر مبارکش سپری می شد خدمات او نیز برجسته تر می شد و نه تنها در خدمت به مردم محل و شهر خود سراز پا نمی شناخت و تقریبا تمام مردم شهر عاشق او بودند. پس از اوج گیری و پیروزی نهضت امام با تشکل ها و احزاب سیاسی آن زمان ، و در حالیکه از حج تمتع برگشته بود قبل از ورود به منزل و شهرش مستقیماً به کمک انقلابیون دیگر از تهران وارد سوریه و لبنان و از آن طریق وارد فلسطین شد و با کسب مهارت های لازم و شناخت کامل به احزاب در کنار آنان راه مبارزه با دشمنان را آموخت و تجربیات مفیدی هم از آنجا گرفت و به مرور نیز افزایش داد و میدانست که در بازگشت به کشور در خدمت به میهن و کشورش باید توشه ای همراه داشته باشد و در آن زمان هیچ کسی به فکر این کارها نبود ، او در آموزشهایی که دیده بود بعنوان یک انقلابی با کمترین امکانات ، بالاترین ضربه ها را به دشمنان وارد می نمود و البته در کسب تجربیات در زمینه های علوم سیاسی، فرهنگی، دینی و نظامی بالاترین دستاوردها را برای کشورش به ارمغان آورد و در این سالها الگوی انقلابی تمام جوانان منطقه محسوب می شد و هر کس و یا هر خانواده ای چه بصورت فردی و چه بصورت گروهی و عمومی از افکار و نظرات آن عزیز بهره مند می شدند ، در اختلافات روستائیان که روی زمین و یا ملک و یا خانواده ها پیش می آمد اولین و آخرین حرف را می زد و او بود که به دیگران آرامش می داد و همه نیز به او احترام می گذاشتند. با اینکه جوان بود مورد تشویق خاص و عام قرار داشت تا اینکه تاسیس کمیته ها و پس از آن سپاه در کشور پیش آمد ، او در این رابطه در تهران بسیار پر تلاش و جدی بود و در بدو پیروزی انقلاب با پیوستن به کمیته ها در شهرهای بزرگ مانند تهران و قم در دستگیری عوامل منحوس رژیم طاغوت نقش بزرگی را ایفا کرد که مردم محل شاید کمتر این مجاهدت های او را می دانند. او در حفظ اموال و اماکن مصادره شده توسط دادگاههای انقلابی در سطح کشور او نمونه یک انسان ارزشی و پاسدار و حافظ منافع انقلاب در سطح کشور مشهور بود و در این مدت کمتر به شهرستان می آمد و با بعضی از بزرگان و رهبران دین و انقلاب در آن زمان ارتباط مستمر داشت و در شکل گیری نهادهای انقلابی کمک شایانی نمود و از این طریق خدمات انقلابی خود را عرضه کرد که البته در آن سالها که ایشان در تهران خدمت می نمود و از انقلاب و ارزشهای انقلابی پاسداری می کرد کمتر کسی می داند چون که همیشه فراتر از تفکرات دیگران عمل می نمود. او پاسدار واقعی در مرکزیت انقلاب بود و در دفاع از دستاوردهای انقلاب کم نگذاشت و تا حد توان و تجربه ای که داشت همیشه مدافع نظام و انقلاب و شخصیت ها و سایر علمای بنام کشور بود که همه نیز او را می شناختند و نگاه خاصی به او داشتند و مردم شهرستان نیز او را قبول داشتند و او را الگوی حرکتی خود در اوایل انقلاب و پس از آن می دانستندو بالاخره پایه های انقلاب و نظام با همه مشکلات اش روز به روز مستحکم تر می شد و استحکام آن را جوانانی چون آقا علیرضا عهده دار بودند که با الگو گرفتن از علما و روحانیت و پشت سر آنان به گونه ای خود را ساخت که بالاخره پیروزی انقلاب را ملاحظه و مشاهده نمود و زحماتش نیز به ثمر نشست .

بعد از مدتی از پیروزی انقلاب می گذشت که ما در سال 59 در پایه گذاری و شکل گیری سپاه در سطح شهرستان مشغول رایزنی بودیم که به ایشان پیشنهاد کردیم که چون آموزشهای نظامی را می دانید و تسلط به انواع سلاح ها و تجهیزات نظامی دارید در شورای فرماندهی سپاه عهده دار مسئولیت شود که ایشان با لبخندی رو به من کرد و گفت که فعلا آمادگی این کار را ندارم چون که در تهران کاری دیگر دارم که بعدا فهمیدم که با نهادی همچون سپاه و کمیته انقلاب و دادگاهها همکاری نزدیکی دارد و اصولا جهت سرکشی از خانواده گاهی به رودبار می آید و کارهای ناتمام را که عهده دار بود پیگیری می نمود و مجددا به تهران و قم باز می گشت ، ایشان در دستگیری عوامل رژیم در دوران انقلاب نقش بسزایی داشت و هرجا که مرحوم خلخالی حضور داشت و با شناختی که از ایشان داشت در امورات محوله از ایشان نیز استفاده می نمود و پس از یکی دو سال از پیروزی انقلاب خاطره ای را برایتان در این قسمت خواهم آورد که شنیدنش جالب است :

یکی از روزها ایشان را روی پل وسط بازار دیدم و کمی مریض احوال بودم با ایشان دست دادم و چنان فشاری به دستم آورد که انگشتانم در حال خرد شدن بود و گفت چرا اینقدر ضعیف دست دادی ، گفتم دست دادن همن طور هست کشتی که نگرفتیم ، شما با فشار به انگشت دستم مرا ضربه فنی کردید ، ایشان با لبخندی توام با محبت گفت فلانی دست دادن به یکدیگر بصورت محکم محبت ها را زیاد می کند و من قصدم اذیت شما نبود که این خود درسی بزرگ برایم بود و از آن پس با هرکسی که مصافحه می کردم سعی می نمودم که دستش را بفشارم ، در ادامه صحبت ها گزارشی از اوضاع شهر و نهادهای انقلابی و سپاه که آن زمان عضوش بودم از من خواست که مختصرا توضیحاتی برایش دادم و خوشحال شد و سفارشاتی در مورد عملکرد سپاه نمود و راه خدمت کردن را بیشتر به من یاد داد و چندین مرحله در عملیاتهای دستگیری نیز با سپاه همکاری نزدیک داشت.

روزی از روزها در همان مکان دو دستش را باز نمود در حالی که دست راستش را بطرف محله گزن و دست چپش را بطرف بالا بازار گرفته بود گفت فلانی چرا نباید ما در این منطقه یک دکتر و یا مهندس داشته باشیم ، همه یا در دانشگاهها سرایدارند و یا کارگر و کشاورز و کم سواد و یا بیسواد و یا مغازه دار و از این وضع خیلی رنج می برد و سفارش کرد که یکی از کارها و وظیفه شما در سپاه این باشد که جوانان را به سوی دبیرستانها و دانشگاهها هدایت کنید زیرا آینده انقلاب بدست آنان سپرده خواهد شد و خیلی از این موضوع در سطح شهرستان رودبار رنج می برد و یکی از آرزوهای دیرینه اش برای جوانان آینده این بود که آنها بدنبال علم و دانشگاه بروند و مانند گذشتگان نباشند که زمینه تحصیل در آنها کمتر مشاهده می شد. فکر می کنم این موضوع در سال 59 بود که ایشان در آن زمان شخصیتی بنام و مورد احترام همه اقشار بودند و هیچ وقت برتر بین نبود و همیشه خود را خادم مردم معرفی می کرد و پیگیر مشکلات محل و شهر خود بود در حالی که مسئولیتی در شهرستان نداشتند ، نگران بنظر می رسیدند و علت را جویا شدم و اینطور برایم توضیح داد که بعضی ها فکر می کنند که بزرگتر از دیگرانند و معلوم بود که از دست عده های دلخور است که به نصیحت هایش عمل نکرده اند و بعضی ها هم که دیپلم و یا فوق دیپلم گرفته اند و یا وارد دانشگاه شده اند فکر می کنند که برای خودشان مقامی شده اند در حالی که گذشته شان چیزی دیگر بود که خود شاهد همه تلاشهای افراد بود ، همیشه سعی می کرد دیگران را به راه راست و انقلاب و امام جذب کند و کسی هم که به حرفش گوش نمی کرد با او به گرمی رفتار می کرد تا بلکه از این طریق او را جذب امام و انقلاب نماید و با دلسردی برخورد نمی کرد و همه را دوست می داشت و می گفت اینها سرمایه های انقلابند و باید رویشان کار شود او با عمل به اینها و خدمت بیشتر و تلاش مضاعف تر سعی می کرد همگان را بسوی انقلاب و امام جذب نماید و از بچه مسلمانی که به حزب و گروهی وابسته بودند تذکر می داد و طوری رفتار می کرد که طرف مقابل حرفی برای گفتن نداشت و مجذوب اخلاقش می شد ، در بحث های سیاسی و علمی چیزی کم نداشت ، در مباحث سیاسی و اجتماعی و نظامی و انقلابی بسیار بالاتر از دیگران بود . در شجاعت و ایمان و تقوا بسیار خوب بود ، مردم داری اش بسیار عالی بود با فقرا و ایتام بسیار نزدیک و با آنان دوست بود چونکه لذت این کار برایش اهمیت داشت و خود روزگاری را بدین سان سپری نموده بود.

پس از پیروزی انقلاب تا قبل از شهادتش مرتب با ایشان در امورات نظامی و سیاسی و عقیدتی و جهادی کفتگو می کردم روزی از روی شوخی در حالی که چند سالی از ایشان کوچکتر بودم ازدواج کرده بودم و به ایشان گفتم به شما انتقادی دارم و با روی گشاده گفت بفرما ، با کمی تامل و خجالت با رعایت شخصیت معنوی برتری که به من داشت به گونه ای با کلمات بازی کردم تا بالاخره گفتم آقا علیرضا حالا که انقلاب پیروز شده و همه چیز در حال تکمیل شدن هست ولی تو کامل نشدی و دینت کامل نشده ، چرا امر ازدواج را به تاخیر انداختی ، ایشان کمی مکث کرد و گفت من فکر ازدواج تاکنون نبوده ام و به تنها چیزی که فکر نمی کنم ازدواج هست و حالا که اشاره کردی حتما بدان عمل خواهم کرد و بالاخره در دی ماه 1359 اقدام به ازدواج نمود و نه ماه پس از ازدواج به حج تمتع مشرف شد و پس از بازگشت ایشان بلافاصله عازم سوریه و لبنان و از آن طریق به رزمندگان فلسطینی پیوست و پس از بازگشت از سفر ، مجددا در محلی او را دیدم و به او گفتم خوشحالم از اینکه بالاخره ازدواج کردی و ایشان جمله ای به من گفت که خیلی عمیق بود و فرمود اگر می دانستم که امر ازدواج اینقدر مقدس است بخدا قسم 18 سالگی ازدواج می کردم و گویی که خیلی از ازدواج راضی و خوشحال بود و عاشقانه به آن نگاه می کرد چون که در تکمیل خدمتش بسیار تاثیر گذار بود ، پس از یکسال ایشان را ندیدم ، یعنی فکر می کنم زمان عملیات محرم بود و ایشان در همان سال بعد از عملیات رمضان سال 1361 وارد عملیات شد و رسته خدمتی اش را که بعدا جویا شدم گفت در گردان تخریب هستم و بعضی مواقع هم در گردان های پیاده و زرهی و توپخانه و بعضی مواقع هم تک تیرانداز ، خلاصه هر تخصصی که داشت جبهه ها از وجودش بهره مند می شدند و در انتقال دانش نظامی خیلی پرتلاش بود ، عشق به خدمت و در راه خدمت فقط شهادت را آرزو می کرد و بسیار شهادت طلب بود و عقیده اش این بود که تا سر حد جان باید خدمت کند و هر آنچه که خدا مقرر کرده بدان تسلیم شد و بالاخره یادم می آید که در گردان تخریب در جنوب در حالی که عملیات محرم آغاز شده بود با گروهی از همرزمان خود میدان مین را خنثی مینمود که با انفجار یک مین جا مانده ضد تانک ایشان به شدت زخمی می شوند به گونه ای که با انفجار مین تمام بدنش پر از ترکش کوچک و بزرگ بود که با انتقال به تهران و از آنجا به بیمارستان 17 شهریورمشهد چند روزی را روی تخت بیمارستان سپری می کند و در نهایت ، عفونت ترکش های مین بدنش را ضعیف و در جوار حضرت امام رضا (ع) در سن 28 سالگی در تاریخ 22 آبان ماه 1361 به درجه رفیع شهادت نایل می شود . مردم شهرستان و محله چنان تشییع جنازه ای از محله سرخن تا سطح شهرستان داشتند ، که من کمتر چنین ازدحام جمعیتی را شاهد بودم ، همه گریان و نالان بودند و عزاداری برای او مدتها ادامه داشت . شخصیت های بزرگی در آن زمان آمدند و رفتند و اما دوستانی که تنها ماندند تا راه این شهید را ادامه دهند و هم اکنون نیز در گوشه و کنار کشور فعالند سوال می شود که چقدر توانستند راه این عزیز و الگوی شهر خود را ادامه دهند ؟ آن زمان آقا یاسر که حدود 1 سالش بود و دوستان و نزدیکان انگشت شمار نگذاشتند که داغ پدر سنگینی قلب مادر و کودک باشد ، خدا از سر تقصیرات ما بگذرد و آنانی که در کنار این خانواده ماندند و از آنان دلجویی و حمایت کردند خداوند به آنان سلامتی و اجر جزیل عنایت فرماید.

و هر کس ذره ای خوبی کرد خدا بدان عمل خیر پاداش دهد و هر کس ذره ای کوتاهی کرد و به دنیا نگاه کرد و به دنبال دنیا رفت و از شهید و شهدا فاصله گرفت ، خود می داند و خدایش و روز قیامت چگونه باید جواب شهدا را بدهیم و چگونه راهشان را ادامه دادیم و چگونه باید زندگی کنیم و با یاد و نام این شهدا خود را وقف خدمت به انقلاب و نظام کنیم ، اگر ما هم کمی همت کنیم می شود با مراجعه به وصیت نامه هایشان چراغی پر نور برای راه طولانی خود انتخاب کنیم و مسیر راه را درست طی کنیم که امیدوارم توانسته باشم با این مختصر نوشتار گوشه ای از زندگی شرافتمندانه این شهید انقلابی و جاویدان را به تصویر بکشم و از جوانان منطقه تقاضا دارم با مطالعه و سرگذشت این شهید و سایر شهداء که در سایت وجود دارد هر وقت فرصتی پیدا کردند نگاه کنند و ما را از دعای خیر خود بهره مند سازند و با مطاله زندگینامه و یاد و خاطرات با آنها را امروز الگوی حرکتی خود نمایند .

در ادامه این مطالب و با جمع بندی روحیات و صفات برجسته شهید بزرگوار حاج علیرضا حسنی را از دیدگاه اقشار مختلف ذیلا به عرض می رسانم :

از دیدگاه روحانیت و علمای دین: ایشان فردی شجاع و نترس و انقلابی و در خط امام بود و هیچگاه از مرجعیت فاصله نگرفت و همیشه مطیع و فرمانبردار در اجرای دستورات آنان سر از پا نمی شناخت و همه زندگی خود را وقف انقلاب و امام کرد و تا پای جان ایستاد و جان خود را تقدیم امام و انقلاب کرد.

از دیدگاه اساتید علمی و دانشگاهی : ایشان فردی جسور ، انقلابی و با جرات بود و در سازماندهی جوانان در قبل و بعد انقلاب ایفای نقش نمود و کمتر کسی را یارای برخورد با ایشان بود و در همه صحنه ها حضور داشتند.

از دیدگاه نهادهای انقلابی: ایشان بسیار پرتلاش بودند و در تمامی صحنه های انقلاب حضور آگاهانه داشت و پیشتاز فعالیت ها در قبل و بعد از انقلاب بود و آزادانه عمل می کرد و یک تنه در برابر همه حوادث زمان خود بلند شد .

از دیدگاه مردم و دوستان منطقه: ایشان اولین نفری بود که در بیداری مردم محل ایفای نقش کرد ودر برپایی نماز جماعت و کتابخانه در محل و هدایت جوانان و انقلابیون شهر نقش اساسی داشت. دیدگاه های بسیار ارزشمند در پیشبرد انقلاب داشت ، ذره ای از خواسته های دشمنان کوتاه نیامد و در همه جا و همه محافل خصوصی و عمومی نقش اول را داشت و در شکل گیری انقلاب و بیداری مردم منطقه و شهرستان نفر اول پیشاپیش همگان حرکت می کرد و ذره ای ترس و دلهره به خود راه نداد و در یاری رساندن به قشر ضعیف و فقرا همیشه کمک و مساعدت می نمود و با جان و مال و آبروی خود به شهرستان ، آبرو ، عزت و سربلندی جوانان را باعث گردید و الگوی همه جوانان محل و اطراف بود به گونه ای که پیرمرد ها حتی با دیده احترام به او نگاه می کردند و حرف هایش را می شنیدند و لذت می بردند.

از دیدگاه همرزمان و بسیجیان : ایشان نمونه و الگوی بسیجیان و رزمندگان بود ، در خط مقدم جبهه ها ذره ای ترس بخود راه نداد و شب و روز در فکر خدمت و شهادت بود و خداوند او را در صف مجاهدان فی سبیل الله قرار داد و در این راه جان خود را تقدیم نمود تا رزمندگان دیگر از خط عبور کنند و به دشمن ضربه بزنند و پیروزی را به ارمغان آورند و دل امام و مردم را شاد نمایند .

و اما کلام آخر و تقاضای نویسنده :

خدایا از اینکه توفیقم دادی و سعادت را یارم نمودی تا با این قلم خلاصه ای از فعالیتهای این شهید عزیز را در این چند صفحه ای که گذشت برای آگاهی و هوشیاری و بیداری نسل جوان منطقه بیاورم ، تو را بسیار شاکرم و از مردم منطقه و همشهریان عزیز تقاضا دارم که در حق فرزند دلبند و تنها یادگار این شهید عزیز (آقا یاسر) دعاگویش باشند و همینطور که در مسجد محل برای سلامتی او حضور پیدا کردند و در حقش دعا کردند مطمئن باشند که در ادامه راه پدر عزیز و شهیدش لحظه ای غفلت نخواهد نمود و از همه مومنین و دوستداران شهید میخواهم که با دعای خیرشان در این ایام با برکت ماه رمضان خصوصا شب های قدرش ، قدر و ارزش یگانه فرزند این شهید را یادآوری و همواره جهت سلامتی و تندرستی و عاقبت بخیری این یادگار عزیز دعا کنند و از خدا بخواهند که او را همانند پدر بزرگوار شهیدش محبوب دلها گرداند و در استمرار خدمت ناتمام پدر از او فردی بسازد که او هم بتواند مانند پدر نقش خود را بخوبی ادا نماید که روی سنگ قبر مطهر پدر نوشته شده « ادامه راه را به یاسر سپردم » انشاء الله

 

 

هفتم رمضان المبارک 1435 برابر با چهاردهم تیرماه 1393

التماس دعا (یا علی مدد)

/ 1 نظر / 17 بازدید
حسینی

بنام خدا با سلام وتشکر قبول باشه حاج آقا یادم نمی میره که شهید حاج علیرضاعلاوه برشجاعتش که زبانزد مردم بود نماز خوندنش هم خیلی با توجه و اخلاص بود.خدا رحمتش کنه ایشون و شهید نظرپور راکه درعملیات محرم شهیدشدند.شهید نظر پور درآغازعملیات محرم که باهم خداحافظی می کردیم خیلی نورانی بودولحظه حرکت اشک شوق برچشم همه رزمنده ها جاری بود و به من گفت که با حاج علیرضا ست ولی درحین عملیات تاآخر عملیات دیگر آنها را ندیدم شهید سید احمدوشهید یوسفی لوشانی هم درهمین عملیات به شهادت رسیدند.روحشان شاد یادشان گرامی.