با هم بخندیم، به هم نخندیم ((مروری بر زندگی))

بسمه تعالی

هر انسانی که پا به عرصه وجود می گذارد از طفولیت تا پایان زندگی دارای خصوصیات منحصر به فرد میباشد و هیچ کس را نمی توان با دیگری مقایسه نمود همانطوری که قیافه وشکل ظاهری انسان ها با یکدیگر متفاوت است، عقل و هوش درایت و ابتکار، خلاقیت و زبان و رسم و رسوم هر یک مانند هر قبیله ای در مجموعه ی بزرگتر از یکدیگر دارای تفاوت هایی می باشد ولی همه انسان ها از یک راه عبور می کنند که هرکس به طریقی در استمرار زندگی فردی اش آن راه را طی می کند بعضی ها از دین تبعیت می کنند و راه و رسم زندگی خود را بر آن استوار می سازند، عده ای از افراد از سلاطین و پادشاهان قدیم تبعیت می کنند و به طریقی آن را الگوی حرکتی خود می دانند و بعضی ها نیز به واسطه پیروی از هواهای نفسانی و شیطانی درون هدفی جز گذر از زندگی  ندارند و بادی به هر سو می شوند که برای خود و اطرافیان نیز مشکلاتی را فراهم می آورند که معمولاً پس از پایان زندگی شان از آنان به خوبی یاد نمی شود و عده ای دیگر، هم که از دین پیروی می نمایند و مقلدند و دارای مرجع تقلید هستند و از تاریخ عبرت می گیرند و شاید نماز و روزه و سایر مسائل عبادی خود را به موقع انجام می دهند، مهم این است که بشر راه درست و محکم و هدفداری را برای خودش تعیین کند و خود را به سرنوشت نسپارد و برای سرنوشت خود از ابتدای طفولیت تا بزرگسالی برنامه ریزی ویژه داشته باشد ودر جهت اجرای برنامه های تدوین شده گامی به جلو بردارد و هر بار خود را محک زند و چنانچه از برنامه خود دور شد بلافاصله به خط اصلی مراجعه نماید و جایگاه خود را پیدا کند، و انسانی که در این جامعه زندگی می کند، باید هویت اصیل ایرانی خود را حفظ نماید و برای خود کنترلی وجود خودش از الگو گرفتن تا تقلید نمودن و پیروی انسانهای صالح و عالم و به دور از هوای نفسانی به جلو گام مؤثری بردارد که قطعاً عاقبت به خیری در آن را در زندگی خود مشاهده خواهد نمود و عمده حرفهایم با انسان است با هر نوع طرز تفکر که در امتداد خط زندگی از طفولیت تا انتهای عمر خویش با آن مواجه میشود و برای سرنوشت خود مانند ترازو، میزانی را بگذارد که هر دو کفه آن مساوی باشد و هرجا انحرافی دید بلافاصله خویشتن خود را دقیق و درست نماید و هدایت خود و دیگران را با همه نعمت های دور و برش در مسیر عقلانیت قرار دهد، چرا که می دانیم درون هر فرد از افراد اجتماع شعله ایمان به خدا از بدو تولد در وجود هرکس به ودیعه گذاشته شده و کافیست جرقه ای زده شود تا این شعله تبدیل به آتش گردد که همانا بیداری آن فرد است و آن فرد با ایجاد جرقه ای در وجود خود راه گمشده خود را باز می یابد و در مسیر زندگی قرار می گیرد. میدانم شخصیت افراد در هر اجتماعی متفاوت از یکدیگر است و در هر برهه ای از زمان شکل بهتری به خود می گیرد و هرچه از سن و سالش میگذرد یا به اوج می رسد یا به ذلت و خواری می افتد. در ادامه این مقدمه ترجیح میدهم که شخصیت افراد را از کودکی و حتی قبل از تولد تا مرگ برایتان بنویسم و کسانی که به این کتابت مراجعه می کنند دقیقاً کودکی خود را به یاد می آورند و از آنجایی که درهر سنی تفاوتهایی وجود دارد به نظرم رسید که در هر 7 سال نامی برایش بگذارم و در چارچوب آن مدت هفت سال مطالبی را عرض نمایم وچنانچه به صورت دسته جمعی یا فردی این موضوعات را می خوانید اگر خواستید بخندید، خوب بخند ولی اگر کسی دیگر به ذهنت رسید برای او نخند یعنی با هم بخندیم و به هم نخندیم، ضمناً قصد توهین و بی ادبی وجسارت و یا اهانت به جایگاه رفیع انسان که "فرشته ره ندارد به مکان آدمیت" را ندارم و از دیدگاه دین و عالمان بزرگ دینی و بزرگان علم و ادب و حتی ائمه بزرگ دین سلام الله علیهم اجمعین بصورت تفصیل سخن به میان آمده است و سنجیدن این موارد با کلمات آن بزرگواران و سرگذشت شان در کتب دینی و علمی جداگانه است، زیرا همگان میدانیم که جایگاه ارزشمند انسان ها در نزد خداوند متعال همیشه جاودانه و محفوظ است و از بدو تولد تا پایان زندگانی به گونه ای ذکر شده است که هرکس در آن مسیر درست گام برداشته عاقبت به خیر شده است و شما هم ای خواننده عزیز و گرامی می توانی با دقت و حوصله وتحمل و صبر وجدی بودن در مسیر زندگی مانند آنان که راست قامتان جاودانه ماندند، بمانید و با ابزاری که در دست دارید از گذشتگان و پیشینیان که در قرآن کریم بدانها اشاره شده است درس عبرت بگیرید و در زمین سیر و سیاحت کنید و عاقبت آنان را مورد مطالعه قرار دهید و با این ابزار مسیر درست زندگی را پیدا نموده و به دیگران هم بیاموزید که البته هدفم در این موضوع نشان دادن راه و فلسفه زندگی و حکمت نیست چرا که خود را لایق راهنمایی دیگران ندیدم و نمی بینم غرض و هدفم خندیدن به خود و نفس خود است و یا با یکدیگر خندیدن را ترجیح میدهم تا برای خندیدن کسی، و یا افرادی و اشخاصی و یا قصد تمسخر هم در ذهنت نباشد چرا که در ادامه این نوشتار کسی که دانشمند است و عالم و یا جاهل ، دارا و ندار، باسواد و بی سواد، کارگر و کشاورز و چوپان و دهقان و بالاخره کسی که  همه کاره است و هیچکاره، فقیر است یا غنی و در زمین راه میرود، پیاده یا سواره در دریا سیر می کند یا در فضا زندگی می کند بداند که روزی در این مسیر بوده اند و حالا برای خود شهرت و مقام کسب وکاری انتخاب کرده اند و باید این واقعیت را قبول کنند و به آن قضاوت فردی به خود نمره دهند، برای پرداختن به زندگی آدم ها آن را به صورت زیر تقسیم کرده ام:

1- قبل از تولد

یکی دوماه یا بیشتر که در رحم مادر بودم، همه خوشحال به نظر می رسیدند و بعضی هم حسادت می کردند هنوز جنسیت ام معلوم نبود، هرکسی به مادرم سفارش می کرد یکی می گفت خوب بخور و خوب استراحت کن، چیز سنگین بلند نکن، از بلندی پرش نکن، در سواری با خودرو دست انداز را رعایت کن، ترشی نخور، سیب بخور تا بچه داخل شکمت خوشگل شود، موقع خواب از پهلوی چپ به راست بلند شوبشین بعد به آنطرف بخواب، انگار همه دانا یا دکتر هستند که این سفارش ها را به مادر بیچاره می کنند در حالی که مادرم خود همه اینها را می دانست با این حال و با احترام به آنان سعی می کرد بطریقی بگوید که حرفتان را پذیرفتم، کم کم در آن دنیای بی مثال در حال رشد کردن بودم بعضی مواقع به پهلوهای مادرم لگد می زدم و مادر با خود حرف می زد و بعضاً نیز خجالت  می کشید بگوید که یک نفر به من لگد می زند خلاصه با گذشت سه یا چهار ماه هر کسی چیزی   می گفت، یکی میگفت کاکل زری است یکی می گفت بی بی است، یکی میگفت خدا کند دوقلو باشد، دیگری می گفت خدا کند هرچه باشد سالم باشد دیگری می گفت تو پسر دوست داری و باید دست پدر را گیرد و دیگری می گفت دختر بهتر است چونکه خدا گفته دختر نعمت است، خلاصه من نمی توانستم در آن حال به آنان چیزی بگویم و مادرم نیز فقط و فقط مرا تحمل میکرد تا اینکه روز موعود برسد ودر این مدت تقریباً 7 الی 9 ماه و 9 روز و 9 ساعت و 9 دقیقه در همه حال به فکر من بود تا سالم به این دنیا پای گذارم، و تنها کسی که مرا تقویت میکرد و همیشه بیاد سلامتی ام و نگرانم بود مادر بود و همه مادران روی زمین در این برهه از زمان چنین هستند و کمتر مادری بوده که این نگرانی ها را نداشته باشد که آنان بسیار اندکند و روی سخنم با آنان نیست، چند ماهی که گذشت برای تعیین جنسیت  به دستگاهی وصل شدم و برای اولین بار مادرم فهمید من کیستم و چیستم، باز مادرم اولین کسی بود که خوشحال به نظر می رسید و آنچه را که خداوند به او هدیه داده بود قبول کرده بود و دیگران نیز نگران بودند و می خواستند به نوعی بفهمند که بالاخره این موجود کیست که می خواهد پس از این مدت به دنیا بیاید، حرف و سخن خانه به خانه، شهر به شهر، قبیله به قبیله رسید و همه از باری که روی دوش مادرم بود مطلع شدند و هنوز نیامده تبریکات خود را به نوعی به من و مادرم می گفتند، حالا اینقدر مشکلات در مسیر آمدنم وجود داشت که هیچ کس متوجه اش نبود، فشارهای روحی و روانی و جسمی که من ومادرم فقط آن را لمس می کردیم بماند که قصه اش طولانی است و همه حال خدا به من و مادرم کمک می کرد تا از این برهه زمانی بگذریم، در این چند ماه جایگاه من به قدری کوچک بود که ناچاراً تکان میخوردم و هرچه بزرگتر می شدم مادرم را بیشتر آزار می دادم، مادر بیچاره ام چاره ای جز تحمل نداشت، پادرد و کمردرد از یک سو و تغذیه کردن من از طرف دیگرهمیشه مشکلات مسیر هر دوی ما بود و این قصه سر دراز دارد که بهتر است پای صحبت مادران زجر کشیده نشست و از آنها شنیدن و گفتن را یاد گرفت.

2- هنگام تولد تا 7 سالگی

تا موقع حضورم در این دنیای بزرگ باورم نمیشد که پابه عرصه وجود گذاشته ام ماما یا پرستارم آهسته به پشتم میزند و بر اثر این زدن چنان گریه ای به راه انداختم که تا دیروز کسی را یارای زدن نبود و هنوز نیامده اولین ضربه را با نوازش چشیدم، خدا رحم کند که در این چند سال عمر دیگر از چه کسی باید کتک بخورم اصلاً چرا نیامده کتک خوردم؟! پرستار هم دارای مسئول یا ارشدی بود اوهم تقصیر نداشت به او آموزش این کار را داده بودند البته الان میگویم دستش درد نکند که مرا هوشیار و بیدارم کرد و الا باورم نمیشد که پا به عرصه وجود در این دنیا گذاشته ام، امیدوارم که دیگر این آخرین کتک باشد، ذهی خیال باطل، حالا روز اول یا ماه اول زندگی من است از یاد گرفتن یا مک زدن پستانک مصنوعی یا سینه مادر و یا آب ولرم و هرچه آبکی بود خلاصه به دهانم می ریختند تا خوردن را یاد بگیرم، بالاخره موفق شدم به خاطر زنده ماندن این قبیل تلاش ها را از خود به نمایش گذارم، در این زمان خیلی ها به من سر زدند و هرشخصی چیزی می گفت یکی  می گفت به پدرش رفته یکی دیگر می گفت به مادرش رفته ودیگری میگفت به بابابزرگش و خلاصه یکی هم میگفت  به عمه و خاله و ... رفته و من بیچاره خود را نمی دیدم که چگونه ام و فقط به فکر پر کردن شکم خود بودم و هر وقت هم به من بی توجهی میشد با گریه به هدف خود می رسیدم و سیر میشدم و در خوابی آرام فرو میرفتم، دیگران نیز مشغول شستن لباس های کثیف ام بودند یا زیر اندازم را عوض میکردند یا مرا در آغوش میگرفتند هرکسی به نوعی به من محبت می کرد و چقدر زیباست این محبت های بی ریا و اصیل، ای کاش همیشه در آن حال بودم ولی نمی شد، کلمات و سخنان بعضی ها پس از یکی دوماه تمام شد و بالاخره معلوم شد که من کیم و چه شخصیتی در آینده خواهم داشت، تنها مادر بود وخواست خداوند که باز هم غمخوار من بودند و عظمت خدا را شاکرم که از موجودی ضعیف می خواهد چه شخصیتی بسازد و مانند امانتی بودم دست مادر و همسایگان و بعضاً فامیل های نزدیک و بعداً چه موجودی خواهم بود و چه از آب در آید فقط خدا میدانست و مادرم به آن جایگاه بلند فکر میکرد و همه تلاشها و زحمات شبانه روزی بدست او بود و اصلاً من هیچ کاره بودم، آهسته آهسته خندیدن را پس از گریستن یاد گرفتم. موقع خندیدن همه به من میخندیدند و مرا نوازش میکردند ولی موقع گریه کردن فقط مادر بود که مرا تحمل میکرد من نمی دانم تا کی مادر باید مرا تحمل کند، پدر بیچاره هم اگر خانه بود گوشه چشمی به ما نگاه می کرد و می رفت دنبال کارش یا می خورد و می خوابید یا رادیو گوش میداد و تلویزیون تماشا میکرد و آهسته آهسته زمان سپری میشد بالاخره همه اش که خواب وخوراک نبود، باید سینه خیز رفتن و حرف زدن و راه رفتن و افتادن و به زمین خوردم را تمرین می کردم تا بزرگ شوم، زمین خوردم و روی پای خود ایستادن را بالاخره یاد گرفتم و یادم دادند که از حالا باید برایم درس بزرگی باشد، ظاهراً زندگی همه اش درس و عبرت و یادگیری و یا تلاش نمودن در این مسیر می باشد، بالاخره از بوسیدن دست و پا و صورتم مدتی می گذرد انگار بعضی مواقع میخ در بدنم فرو می رود وگریه می کنم و یا می خندم  چونکه هرکس مرا دوست داشت می بوسید و کار دیگری بلد نبود من هم چیزی باور نداشتم فقط احساسات خود را می توانستم بروز دهم مثبت بود یا منفی، عده ای می آمدند و مرا می دیدند و کاری به من نداشتند و غصه می خوردند و مادرم پس از رفتن شان برای سلامتی من اسپند دود می کرد چونکه هنوز فرشته کوچولویی هستم و بی اختیار واراده و آنهایی که مرا بغل کرده و نوازشم می کردند لایق اینکارها بودن و بعضی ها به بهانه سرماخوردگی و مریضی از من فاصله می گرفتند و یا بلد نبودند مرا نوازش کنند و یا از روی حسادت از من فاصله می گرفتند، در هر حال من در پوستم نمی گنجیدم و سیر و سرحال و شاداب  روز به روز می گذشت و من هم در حال بزرگ شدن، پرخاشگری و دعوا و گریه و خوشحالی همه با هم قاطی شده و روزی چند بار این حالت ها را داشتم و موقع خوابیدن نیز کسی جرأت نمی کرد به من نزدیک شود چون این بار هم مادر به دادم می رسید، درود به همه مادران دنیا که چه رنج هایی را برای بزرگ کردن فرزندانشان تحمل کردند.

پدر هم لوازم و ابزار نگهداری ام را از قبل گرفته بود که جا دارد از او هم تشکر کنم و همیشه در خاطرم جاودانه هست، کم کم روزها و ماهها و سالها سپری میشد و من هم قد می کشیدم تا بالاخره با قلم و کاغذ و دفتر آشنایی پیدا کردم، اول آنها را پاره میکردم و یا به دهان می گرفتم و بعداً چیزی می کشیدم و خط خطی می کردم و یا شکل های عجیب و غریب روی کاغذ می آمد که نمی دانستم چه بود ولی متوجه تشویق دیگران و نزدیکان می شدم و همین انگیزه ای شد تا پا به کودکستان و مدرسه بگذارم و تنهایی و همراه بودن و یادگیری را شروع کنم که هرچه بود گذشت ، وارد سنی شدم که دیگر باید خانه را ترک می کردم و ساعاتی در مدرسه و مرکز علم و دانش یاد گرفتن را دنبال کنم. راستی از مراسم نامگذاری ام تا تأیید نمودن آن و به توافق رسیدن پدر و مادر و نزدیکان و اخذ شناسنامه برایم در این مدت بسیار جالب بود که بالاخره من هم هویت و شخصیت ام شکل گرفت ، کلمه ای که هیچ دخالتی در آن نداشتم و آنها بودند که مرا تا اینجا کمک و راهنمایی و مواظبت نمودند دست پدر و مادرم را می بوسم و به آنان افتخار می کنم و تا این مرحله چیزی برایم کم نگذاشتند و چه موجودی بعداً خواهم شد ادامه این قصه را بخوانید و ببینید که چه بودم و چه شدم! تا یادم نرفته از تلاش و دلسوزی مادر بخاطر بیداری در شب ها و شیر و غذا دادن و تر و خشک نمودنم و مراقبت همه جانبه تشکر ویژه می کنم و همچنین پدرم که با به زحمت انداختن تن و جسمش زمینه رشد مرا تا این مرحله فراهم ساخت تا عصای دست او شوم و هنگام پیری یار و مددکار او گردم. خداکند بزرگ شدم آرزوی دیرینه آنان را محقق سازم و تا آن موقع باید با تلاش و همت ام به آن نقطه برسم و حال ببینم که این ماجرا چگونه خواهد بود و باید سپری گردد تا انتها .

3- دوران نوجوانی 

به به چه روزگاری دارم، چه دلخوشی و آرامشی، چه صفا و صمیمیتی، چه دوستان قد و نیم قدی چاق و لاغر، سفید و سیاه، قدبلند و قد کوتاه که با لباس های تر و تمیز و سالم و شیک در محیطی به نام مدرسه جمع شده ایم ، چه جست و خیزهایی، حرکات زیبا و دل چسبی، بعضی ها با هم دعوا می کردند و زودتر از دیگری دعوا را ترک میکرد، بعضی ها باهم صحبت می کنند و معلوم نیست از چه می گویند شاید از پدر و مادرش شاید از کیف وکفش و لباس و شاید از عمو و عمه و خاله و دایی و مهمانان دیشب، شاید به اینکه چه ساعتی باید از این چار دیواری به خانه برگردم و چه بر سرمان خواهد آمد. با لباس های آلوده و کثیف وارد خانه نشوم چونکه بازهم در این مرحله کتک زدن پدر و مادر به دنبالمان خواهد بود. پاره شدن کیف و لوازم و کتاب ودفتر و لوزام همراه خدا کند گم نشده باشند بالاخره پس از ساعتی از مدرسه به خانه برگشتم، نمی دانم ادب  اجازه داد به اهل خانه سلامی کرده باشم و یا اینکه مجال حرف زدن به من ندادند و بلافاصله گفتند چی شد؟ چرا زود آمدی یا چرا دیر کردی، گریه کردی، کسی چیزی نگفت و هی از این سوالات که من بیچاره باید همه را با شکم گرسنه و لب خشک جواب می دادم و از بازدید وسایل همراهم تا پاسخ به تمام سوالات حق نداشتم به چیزی دست بزنم و بالاخره موقع غذا خوردن رسید تا رفتم دست بزنم به غذا دستور آمد برو اول دست و صورتت را با آب بشور و لباس هایت را عوض کن بعد بنشین تا برایت غذا آماده کنم هرچند این کارها طاقت فرسا و پشت سرش زورگویی بود اما به نفعم بود ولی شکم وامانده اجازه نمی داد این کار مثبت را انجام دهم، بالاخره برای اینکه دستور را اجرا کنم سریع به دستشویی رفتم و دستم را خیس کردم و بلافاصله آمدم. فکر می کردم که زرنگی کرده ام در حالی که باید آن را با آب و صابون می شستم تنبلی و گرسنگی اجازه نمی داد و تمرینی شد برای هر روز و با عادت نمودن فهمیدم که پاکیزگی هم در زندگی باعث رشد و تعالی ام می گردد و این خود یک مرحله از تربیت و تحمل و صبرم به حساب می آید که برای رسیدن به یک شکم نسبتاً پر باید مؤدب باشم و حرف شنوی در ذاتم همیشه و دائمی باشد و سرانجام روز بعد و روزهای بعد فرارسید و هر روز به یادگیری چیزی تأمل می کردم و نمراتی می گرفتم، اگر خوب بود به بزرگترها نشان می دادم و اگر کمی نمراتم پایین تر بود با قیافه ای دیگر می گفتم دفعه بعد باید بیشتر تلاش کنم و با این حرف ها پدر و مادر را تا حدودی قانع می کردم و آنان نیز در تقویت ام چیزی نمی گفتند و باعث آزار و اذیتم نمی شدند و من هم تلاش خود را مضاعف می کردم، در این مرحله از سنم خیلی چیزها را خارج از مدرسه یاد می گرفتم که یا تأثیری نداشت و یا بی توجه از کنارش رد می شدم ولی به خاطر می سپردم، هر آنچه خوب بود می گرفتم و هر آنچه که بد بود فراموش می کردم و دنبالش نمی رفتم و یا به بزرگتری می گفتم که مثلاً فلانی این کار بد را انجام داد و یا فلانی کار خوبی کرد، حالا به سنی رسیده ام که خوب و بد را یادم داده اند چه در خانه و چه در محیط مدرسه و چه در اجتماع هرچه بزرگتر می شوم به یافته های علمی و عقلی ام اضافه می شود و تا سن بالاتر رسیدم و حالا می توانم نقاط ضعف گذشته ام را بدانم و نقاط منفی ام را شناسایی و آنها را بر طرف نمایم و اگر راهی هم به خاطرم نمی رسید از دیگران کمک می گرفتم و خدا کند که تا آخر با این انگیزه به جلو بروم، آیا موفق خواهم شد آیا جسارت سوال کردن در من وجود خواهد داشت؟ آیا به دنبال فراگیری و یادگیری فنون و علم و دانش خواهم بود هزاران سوال دیگر که در راه آینده ومسیر شکل گیری زندگی ام از حالا با آنها مواجه خواهم شد؟ باید انجام گیرد ومن هم باید تلاش کنم که در آن مسیر درست هدایت شوم و هرجا کم آوردم از بزرگتر ها کمک می گیرم و اگر اینکار را بکنم  موفق تر و سربلند تر خواهم بود، سال به سال گذشت و با این افکار و اندیشه و راهنمایی بزرگترها پنج سال دبستان را به پایان رسانده و وارد مرحله جدیدی از زندگی خواهم شد که با کمی استرس و دلواپسی همراه است و بعضی مواقع با خود می گویم نکند به مدرسه دیگری بروم و یا به شهر دیگری و یا به خاطر خانه و زندگی و شغل پدر و مادرم باید از این منطقه بروم زیرا با عادت کردن به مجموعه دبستان دیار کودکی ام نمی توانم بزودی از انجا دل بکنم و به جایی دیگر برویم که هیچ معلوم نیست که دوستان قبلی هستند یا نه و چه پیش می آید دیگر اختیار کار از دستم آهسته آهسته رد شده و باید دنباله روی بزرگتر به محلی دیگر هجرت کنیم و بعضی مواقع حرف هایی در این رابطه شنیده میشد که ظاهراً کمی سخت است و مرا آزرده خاطر می کند ولی قابل تحمل بود زیرا هنوز پدر و مادرقویاً پشت سرمان بودند و در کنار آنان و سایر برکاتشان قرار داریم و خداکند که هیچ کس در این سن و سال بزرگترش را از دست ندهد واقعاً سخت است و بعضی مواقع پریشانی دوستان خود را شاهد بوده که با چه وضعیت و مشکلاتی به کلاس درس می آمدند و چقدر منزوی بودند و البته این موارد خود درسی دیگر است و اگر چشم بینا و گوش شنوایی داشته باشیم خداوند آنان را مایع تلاش و تحرکم قرار میدهد و دلواپسی و نگرانی و خشم و غضب و اندیشه کج از من دور خواهد بود و انگار بدی و زشتی را از خود دور می کردم و با توکل به خدا در مسیر زندگی گام بر میدارم، در طول این چند سال باور کنید آنقدر فراز و نشیب ها در زندگی کوچکم وجود داشت که در این نوشتار نمی گنجد که جهت اشاره بعضی از آنها را یادآور می شوم مانند دیر آمدن پدر از سر کار و غرغر کردن مادر به او- مشکلات زندگی کمبود وسایل در منزل - به موقع حاضر نشدن در کلاس درس و مدرسه و غیبت خوردن یا  دعوای بزرگترها بر سر مسائل مختلف و بهانه گیری های آنان برای دیگری – اثاث کشی منزل و جابجایی به دلیل مستأجر بودنمان – همکاری نکردن با والدین بدلیل عدم توانایی در جابجایی  اشیاء سنگین و غصه خوردن ما و آنان چون چاره ای نبود – تمام شدن دفتر مشق و اینکه خجالت می کشیدم بگویم دفترم تمام شده چون می ترسیدم پدرم پول نداشته باشد – پاره شدن لباس و مخفی کردن از چشم مادر تا زمان مناسب برسد و به او نشان دهم که کیفش سر حال باشد – نمره کم گرفتن و دروغ مصلحتی گفتن و فرار از کتک و یا تنبیهات احتمالی والدین، قاطی کردن مشق شب با دیدن فیلم تلویزیونی و یا رسیدن مهمان و یا مهمانی رفتن که باید یک کوله بارکتاب با خود حمل می کردیم، از سرویس جا ماندن یا کرایه نداشتن و رفتن به مدرسه، پیاده طی کردن مسیر مدرسه تا خانه بعضی مواقع با لجبازی حتی سوار سرویس نشدم و کیلومتر ها راه را در سرما و تاریکی تا غروب به منزل رسیدم، نگران کردن پدر و مادر به دلیل ندانم کاری هایم و بی توجهی به دستوراتی که احتمالاً داده میشد که ضرر و زیانش گریبان خودم را می گرفت و سایر مواردی از این قبیل که خود قصه جداگانه ای دارد و اگر کمی به عقب برگردیم متوجه اشتباهات وکوتاهی ها، استرس ها و نگرانی ها،  باورها و توانمندی ها، ضعف ها، عصبانیت ها، خنده ها و ... می باشید و در این مرحله رجوع کنید به قصه هایی که پدر و مادر برایتان از این سن بازگو می نمایند و اگر هنوز کوچکتر هستی تلاش کن تا به بالاترین قله رشد و احساس خوب بودن هر روز بیشتر از قبل در تو تبلور یابد و اینجاست که باعث افتخار پدر و مادر و جامعه و آیندگان خواهی شد. به امید آن لحظات و روزهایی که هرچه بود بر ما گذشت و رفت چرا که یا بسیار جذاب و جالب بود و یا بسیار سخت و آزار دهنده امیدوارم که شما جزء کسانی باشی که با تأمل و تفکر و تدبیر راه نیکوتر را انتخاب کرده باشی.

14 دوران جوانی از سن 15 تا 22 سالگی

دوران بسیار جذاب و باشکوه و پرخاطره و پرماجرا برای کسانی است که با ذکر و یاد و نام خدا و پیروی از دستورات عالمان دینی و انتخاب مرجع تقلید و تبعیت و پیروی کردن از او در امورات دینی و شرعی خود و بی تفاوت نبودن در این سن، زیرا که پاگذاشتن به این سن یعنی آماده شدن و مهیا کردن یک زندگی سراسر نشاط جوانی و شادابی و هرچه نیکویی و خوبی دیده شده پایه اش از همین سن و سال آغاز می شود و کسانی که امروز موقعیت و موفقیتی دارند خود را مدیون گذراندن صحیح و درست و منطقی و اجرای رهنمودهای بزرگان علم و دین و دانش و پدر و مادر و بزرگان تاریخ و ادبیات سرزمین کهن مان می دانند و بس.

دسته ای دیگر هستند که با فراگیری نکات منفی پایه زندگی خود را لرزانده و غم و اندوه و شرمساری را برای خود و خانواده ای که این همه زحمت کشیده و در صفحات گذشته آن را مرور کردید انسانی پوچ و بی ارزش و مسئله دار و کج اندیش بودن را دنبال نموده و هرچه از این سن و سالشان می گذرد نه تنها عقب نشینی نمی کنند بلکه به ورطه سقوط کشیده و زندگی خود و دیگران را در رنج و زحمت قرار داده و همه اقوام و نزدیکان را از خود دور می کنند واقعاً در این دنیای پر پیچ و خم و فراز و نشیب های بلند که ما در این سن و سال در آن قرار گرفتیم، چگونه باید حرکت کنیم و راه منطقی را پیدا کرده و تحت تأثیر عوامل پلید و شیطان صفت قرار نگیریم، از انتخاب دوست گرفته تا سرکشی ها و قلدری ها و گردن فرازی کردن، مست شدن در هوا و هوس و غوطه ور شدن در منجلاب فساد و بی توجه به بزرگان و ناجی های زنده و تأثیرپذیری از آنان و در واقع کلاه گذاشتن بر سر خود با توجه به این همه نعمت و خیر و برکت که در اطرافش ملاحظه می کند مجال تفکر درست و منطقی بواسطه همه بدی ها و کج اندیشی ها از او سلب شده است که آغازش پاگذاشتن در مدرسه بزرگتر به نام مدرسه راهنمایی و یا دبیرستان است برای کسانی که دنبال علم و دانش و رشد و شکوفایی اند و همچنین برای دسته دوم که پایه گذار زندگی پر از درد و مشقت و ناتوانی را دنبال می کنند همه از همین نقطه است و هرچه به سنمان افزوده می شود دسته اول به رشد و شکوفایی و خلاقیت و تدبیر و چاره اند و دسته دوم لحظه به لحظه غوطه ور در منجلاب فساد و سرقت  و قتل و غارت و نامردی ها و کج روی و کج اندیشی ها این مسیر را طی می کنند و خوشا به حال دسته اول که باعث افتخار کشور و وطن و خانواده و سربلندی آنان می شوند و بدا به حال دسته دوم که آرزویی چون مرگ و ذلت برایشان بهتر است از ماندن و استمرار بدی ها، حال که در دسته اول قرار گرفتی و یا هنوز وارد این دسته ها نشدی به صورت طبیعی مرتکب اعمالی خواهی شد که اگر خدا بخواهد راه درست را پیدا کرده و اگر لطف خدا و توکل بر او کم باشد و یا بی تفاوتی در میان باشد عاقبت به خیری نصیبت نخواهد شد معمولاً در این سن و سال به طور طبیعی با توجه به بلوغ سنی فکری و جسمی خطاهایی از انسان سر میزند که هیچ کس منکر آن نمی شود و خیلی کارهای بد مورد ملاحظه قرار گرفته و و بعضی مواقع هم کارهای خوب پیش رو داریم که یکدیگر را ازدیدگاه دینی خنثی نمی کنند یعنی هرچه کنی به خود کنی، گرهمه نیک و بد کنی و این مسئله همراهمان خواهد بود بالاخره دوره نوجوانی کم کم با اندیشه های متعدد داشت می گذشت و پا به سن بالاتر گذاشتم و باید مسئولیت خود و برادر و خواهر کوچکم را هم کمی به عهده می گرفتم تا بازی کردن، دوچرخه سواری، مسابقه فوتبال زمین های خاکی یا آسفالت خیابان و کوچه و بازی های کودکانه که جایش را به این بازی ها داده بود، خرید برای خانه و لوازم مورد نیاز مصرفی از سر کوچه یا خیابان مجاور و گرفتن نان از نانوایی و این قبیل کارهای کوچک و مسئولیت آور مرا محکم تر و  مسئولیت پذیر ساخت و توانمندی این کارها با توجه به درس و مشق ام جای خاصی در زندگی فردی و کوچک ام به من می داد و فکر می کردم که همیشه در این مرحله هستم و گاهی اوقات بهانه گیری و جا خالی کردن و گوش نکردن به حرف مادرم چهره ای بد از من در ذهنش می ساخت و مرا تهدید می کرد، اگر این کار را بکنی یا نکنی به بابا می گم و هی مرا قلقلک می داد و با این حرف ها تا بابا نیامده من کارم را درست کنم و بالاخره او خیلی زود کوتاه می آمد و من هم کار خود را می کردم و بعضی مواقع از بابا غولی می ساخت که من کمی می ترسیدم و موقع ورود بابا لحظاتی با تأخیر می آمدم به دیدنش و البته این کارها ظاهراً درست نبود اما آنها روش تربیتی ام را به ناچار اینطور دنبال می کردند و بابای بیچاره هم با تنی خسته و بی حال و بی رمق می گفت عیبی ندارد و یا کمی سرزنش و بعضاً همان کتک های یهویی ولی پر سود و منفعت برایم جالب بود و زود تمام می شد و من هم کمی گوشه گیر و ترسو و خجالتی از او دور می شدم و موقع شام دوباره با پهن کردن سفره  و کمک به مادر و جمع کردن آن و کمک های کوچکم دوباره مرا به اول برمی گرداند و انگار نه انگار که یک ساعت قبل چیزی بود کتک کاری فراموش می شد و کمی هم با دیدن فیلم و کمی صحبت کردن با آن تن خسته موقع خواب بود و قبل از خوابیدن همیشه باید به تذکر آنان جامه عمل می پوشیدم و با تخلیه مثانه وارد رختخواب می شدم تا صبح روز بعد شرمنده این و آن نشوم و بعضی شب ها نیز از خواب خوش بیدارم می کردند و همین کار هرشب تکرار می شد و من از این مسائل رنج می بردم و این قبیل موارد تا این سن طبیعی است و ایرادی ندارد ولی هرچه بود گذشت و فراموش شد تا اینکه بزرگ و بزرگتر شدم.

هنوز خدمت اجباری ام مانده است دو سالی باید در خدمت به کشور و نظام به عنوان سرباز وطن از خانه و کاشانه دور باشم و تجربه ای جدید در زندگی بدست آورم و بالاخره آن روزها هم نزدیک و نزدیکتر می شود و من دوباره استرس می گیرم که محل زندگی بعدی ام کجاست و کدام منطقه یا ناحیه و پادگان و کدام استان است ودر این مورد آنکس که بیشتر می رنجد به نظر می رسد بازهم مادر است و از دفعات گذشته بیشتر حرص می خوردو عذاب می کشد چون واقعاً آنرا لمس میکنم و قبلاً که کوچکتر بودم زیاد متوجه ناراحتی هایش نبودم و این نشان می دهد که که من دارم تازه چیزهایی دیگر از مادرم به درک و معرفتم اضافه می شود و پدرم گاهی وقت ها می گوید کی باید به سربازی بروی و تاریخ اعزامت چه روزی است ، ظاهراً بی خیال است ولی آن بیچاره ناراحتی و دوری ام را از الان در دل نگه می داشته و بروز نمی داد و می دانم که در حال انفجار از درون است و چه می شود کرد این دوره از عمر نیز همچون  برق می گذرد و بعضی از اقوام نیز مرتب از من و ماردم یا پدرم در این مورد سوالاتی پرسند که هر یک به نوعی نگرانند، به خصوص ایامی که مملکت شلوغ و آشفته ویا در حال دفاع باشد و مرزها نیز از لحاظ امنیتی ناامن شده باشد دیگر حساب و کتابش با خداست آیا سالم می آیم و خدمتتم را با موفقیت به پایان می رسد و این دو سال در واقع یک طرف و همه آن سال های دیگر در یک طرف دیگر است و به همین دلیل استرس و نگرانی ام زیاد است و بعضی بیچاره ها هم که نامزد اختیار کردن هم خود و هم طرفش رنجیده خاطرند و بیشتر از من ناراحتند و این را روز سوار شدن در اتوبوس عیناً ملاحظه کردم ما     می گفتیم و می خندیدیم و او گریه می کرد و ناراحت بود نزدیکتر رفتم و به او گفتم مگر متأهلی؟ آهسته سری تکان داد و گفت آره، گفتم بی خیال تا چشم به هم بزنی تمام می شود، ببین بچه ها چقدر شادند توهم بیا و ناراحتی ها را فراموش کن مگر کجا می خواهیم برویم الان که سربازی خیلی ساده شده است و انشاءالله متأهل را به نزدیکترین شهر خود می فرستندتا انجام وظیفه خود را در محل خود بگذراند و با این حرف ها انگار جرقه جدیدی در دلش ایجاد کردم و اتوبوس به طرف پادگان حرکت کرد و همه اقوام دور و نزدیک با تکان دادن دست ما را بدرقه نمودند و پس از مدتی که گذشت انگار همه قرص خواب خورده و خوابیده اند و این نشان می داد که فقط چشم ها بسته است ولی فکرها همه یا نزد پدر و مادر و یا نزد نامزد ویا دوست و رفیق و شهر ومحله بود چون وقتی اتوبوس به حرکت افتاد همه ناگهان بلند شدند وجلوی اتوبوس را نگاه کردند و هرچه که دروتر می شدیم تمام درختان کنار خیابان و آدم هایی که عبور می کردند و درب و پنجره خانه ها و مغازه ها از نظرمان دور می شد وقتی به نزدیکی های پادگان که تقریباً در بیابان بود رسیدیم همه قبل از ورود پیاده شده و لباس ها و پوتین و تجهیزات خود را تحویل گرفتیم و با کوله بار سنگین تر از ساک همراه از حالا خانه به دوش شدیم وهرکجا که می رفتیم با ما بود تا اینکه آموزش شروع شود و از ساعت 4 صبح برپا زده می شد و تا 4 عصردر محوطه پادگان به آموزش صف جمع و ورزش و یا روی ویلچرهای پادگان می نشستیم و استاد صحبت می کرد و ما گوش می دادیم، این روزها ابتدا خیلی سخت می گذشت ولی کم کم به آن عادت می کردیم و بالاخره جایگاه خود را در محیط پادگان تا حدودی تجربه نمودم و دوری از خانه وزندگی و اقوام کم کم به فراموشی سپرده می شد واز خیال آنان کمی راحت بودیم زیرا آنقدر برای ما سخت گیری می کردند که ما فقط به خود فکر می کردیم و مواظب رفتار خود بودیم مبادا نمره کم بگیریم و یا تجدید دوره شویم و انضباط واقعی را از این محیط یاد گرفتیم و دور بودن از همه برایمان تجربه خوبی شد پس از گذشت حدود 40 روز گفتند که باید به مرخصی میان دوره برویم آن هم سه روز که یک روزش فقط توی راه بود بالاخره با همان کوله بار شاد و خندان و با ژست سربازی و نظامی و قیافه ای بشاش اما بدون مو و سر صاف و کچل به زادگاه خود باید برگردیم و کمی هم خجالتی و گوشه گیر آخه تا به حال کسی ما را اینطور ندیده بود با گذاشتن کلاه سربازی کمی توانستیم کله بدون موی خود را استتار کنیم اما بر اثر گرما کله عرق می کرد و از سر و صورتمان عرق می ریخت چاره ای نبود و هر از چند گاه کلاه را بر می داشتیم تا هوای تازه به سرمان برسد، این دوسه روز هم مثل برق رفت ودر طول آن توانستم خیلی از دوستان و اقوام را ببینم که تا حدودی برایشان دلتنگی میکردم و باز هم مثل روز اول ولی این دفعه با کرایه شخصی به محل خود برگشتیم وموقع ورود هرچه غیر نظامی بود از ما گرفتند و در جایی نگهداری کردند ولی بعداً تذکر دادند که ورود آنها ممنوع است وای اینقدر بارمان کرده بودند که چاره ای جز تحویل و تسلیم نبود و باید به نظرات احترام می گذاشتیم و در اصل کمدها مخصوص نگهداری وسایل نظامی بود و چیزهای همراه جایش آنجا نبود که نگهداری کنیم پس از گذراندن آموزش های مقدماتی به مرحله تقسیم رسیدیم و هریک به شهری رفتیم و در هر پایگاهی که بودیم انجام وظیفه را ادامه دادیم و روزها را نگهبانی و شب ها گشت بودیم و یا می خوابیدیم و فکر می کردیم که با وجود همه این سختی ها برای خود مردی شده ایم و آهسته آهسته باید به فکر کار و زندگی و اختیارکردن همسر و تشکیل زندگی همت می کردیم و در ادامه این داستان و قسمت بعدی بدان اشاره نموده ام و این دوران بهترین دوره و شکل گیری شما و زندگیتان خواهد بود که وارد مرحله جدیدی شده اید که این دوره را دوره انتخاب و انتصاب نام گذاری کرده ام.

5- دوره انتخاب و انتصاب (22 تا 30 سالگی)

پس ازگرفتن کارت پایان خدمت سایر مدارک تحصیلی و شناسنامه و مدارک شخصی ام را داخل پاکتی گذاشته و بایستی یک جفت پوتین و یا چند جفت کفش پاره کنم تا به دنبال شغل مناسبی بچرخم و پس از مدتی جستجو به هیچ دستگاه دولتی نتوانستم وارد شوم زیرا باید پارتی می داشتم یا مدرک تحصیلی بالا و آن هم مورد نظر و دلخواه آن مؤسسات دولتی، این روند همچنان ادامه داشت و برای سامان دادن به زندگی و گرفتن همسر مناسب و تشکیل زندگی هم باید پولی و مالی جمع آوری کنم همینطور که نمی شود دختر مردم را بیچاره کرد حالا دیگر آن قیافه معصومانه و روی سفید جایش را به صورتی پر مو و سیبیلی نه چندان کلفت داده بود و احساس مردانگی می کردم و بعضی مواقع ار شدت ناراحتی و تقلید بد از دیگران به دور از کار مناسب کمی پرخاشگر و روحیه انتقادی و بعضاً نیز بد و بیراه می گفتم چونکه داشتم پابه سن می گذاشتم و اگر سن ام از حدی بالاتر برود دیگر کسی همسرم نمی شود و حالا هرچه کار هم داری و سرمایه هم جمع کردی به درد نمی خورد. برای گرفتن همسر باید تحقیق کنی، از هرکس و ناکسی سوال کنی، پس از انتخاب معلوم نیست آنطرف مقابل تورا با این قیافه قبول کند یا نه؟ بالاخره این نیز داستان طولانی دارد و من هم عشق و عاشقی مثل دیگران بلد نبودم که یک شبه زن می گرفتند و تشکیل زندگی می دادند، آنقدر وسواس دارم که حالا فرضاً زن هم گرفتم و اقوام زن چه کسانی هستند اخلاق و رفتار و تحصیلات و موقعیت همسر چگونه است و هزاران سوال دیگر که هر روز به نگرانی هایم افزوده می شد، بعضی مواقع کسی را می خواستی که آنطرف دهها خواستگار دیگر داشت و عین لشکر شکست خورده باید عقب نشینی کنی و در این موقعیت هرکس یک نفر را معرفی می کرد که  نه دیده بودی و نه شناختی داشتی، آخر خودم باید دست بکار می شدم و همسر آینده را باید هرکس خودش انتخاب کند و با آن چیزهایی که در قلب و ذهنم بود تطبیق می دادم.

تا اینجا کار و عمر و تلاش و سختی ها همه یک طرف واز این پس یک طرف، نمی دانم سرگذشت شما خواننده گرامی نیز مثل من است و هر مرحله سختی ها و نگرانی های خود را دارد و زندگی کردن چقدر سخت شده است حالا انتخاب همسر و انتصاب شغل پر درآمد و تشکیل خانه و اجاره خانه و خرید لوازم منزل و مهمانی رفتن هم که دست خالی نمی شود و مهمانی دادن هم همینطور آخر چرا اینقدر سخت می گذرد. خدایا تو کمک کن تازه فهمیدم که خدایی هم دارم ولی یادم رفته بود که بدون توکل به او نمی توانم جفت مناسبی و در شأن خود پیدا کنم، خلاصه با دعا و ثنا و نذر و نیاز مادرم و خواهرم و پدرم و عمه و خاله از سوی دیگر دعا کردند گویی نوری در دل من پیدا شد و کمی فکر کردم عجب آدم بدبختی هستم وقتی خدا را دارم، آرامش دارم و از این پس خود را به خدا نزدیکتر کردم و علیرغم این مسائل با خانواده به مشهدالرضا رفتم ومی گویند آقا ضامن آهوست و هرچه بخواهی به تو می دهد به شرطی که در آن کار جدی باشی و از ته دل از او بخواهی و زائرین جوار آقا هر یک به گونه ای در حرم جمع شده بودند و گریه و زاری می کردند و من با تعجب به آنها نگاه می کردم شک و دودلی هم اجازه نمی داد دعا کنم و یا غرور جوانی و کله شقی که همیشه با من بود اجازه گریه نمی داد و مگر می شود با پدر و برادر و اقوام نزد آنان گریه کرد آن را ضعفی می دانند و کسی نمی دانست که در دلم چه می گذرد و چه غوغایی به پاست بالاخره باید باامام رضا (ع) خواسته خود را مطرح کنم بهترین راه جداشدن از آ

/ 1 نظر / 258 بازدید
حسینی

باسلام وعرض خسته نباشید.مطالب شمارا خواندم سیک جدید وخوبی است و موجب جذب خوانندگان می شود تذکری است برای مخاطبان وتلنگری است برای غافلان واسیران بازیچه دنیا.علیرغم اشکالات جزیی که قبلا خدمت شما بیان شد عبرت آموزاست.ما اکثر العبر واقل الاعتبار امیرمومنان ع فرمودند عبرتها زیاد ولی عبرت گیرندگان کم اند. عاقبت به خیر باشید