خاطرات و خصوصیات شهید سردار سید صادق شفیعی رودباری

بسمه تعالی

« شهید قلب تاریخ است »

    نامش سید صادق بود وکلامش نافذ ، نگاهش عاشقانه بود، عملش زیبا و دوست داشتنی ، راهش راه شهدا و امام شهیدان بود. امام را بسیار دوست می داشت و عاشق ولایت و رهبری بود. مطیع محض ولایت بود و حاضر نبود هیچ چیز دنیا را با او عوض کند. فردی دانا و بسیار زیرک و در عین حال بسیار خاشع و متواضع بود، درک و فهمش بسیار بالا و عملکردش زیبا بود. جاذبه اش همانند مولایش امیرالمومنین (ع)  بسیار بالا بود و دافعه اش بسیار اندک. در رفع اختلافات ناشی از هوای نفس در سطح شهرستان بسیار پرتلاش و جدی بود و هیچ گاه دوست نداشت و اجازه نمی داد به اختلافات موجود کسی دامن زند و آتش افروزی کند و بسیار جدی جلویش را می گرفت  و تذکر می داد و هادی و سکاندار بود و در دانش آموزان دبیرستانی و راهنمائی تأثیرات بسیار جدی داشت . اغلب اوقات قرآن می خواند و در نمازهای جماعت مشارکت داشت و کمتر دیدم نمازش را انفرادی بجا آورد و همیشه غروب آفتاب به طرف مسجد جامع شهر حرکت می کرد و تا دیر وقت به منزل مراجعت نمی کرد.

  شهید سید صادق شفیعی همیشه لبخند  بر لب داشت کمتر عصبانی می شد . علیرغم سن  سالی که داشت انسانی بسیار تودار بود و افکار عمیقی داشت. موضوعات مربوط به حیطه کاری و وظایف محوله را با نگاه به آینده انجام می داد . گویا می دانست که بزودی دنیا و دنیا پرستان را ترک خواهد کرد و از خود خاطرات شیرینی برای دیگران به یادگار خواهد گذاشت و همه را دوست داشت و همه نیز او را دوست داشتند. گوهری بود گرانبها و باارزش، چهره نورانی و معنوی او به قدری جذاب و زیبا بود که در اولین برخورد همه را به خود جذب می کرد و نگاه به صورت او ما را به یاد خدا می انداخت .

  او در سازمان دهی و جذب نیرو سعی فراوانی داشت، به طوری که با هر کسی صحبت می کرد اولین چیزی که یاد می داد درس اخلاق بود، هیچ وقت غیبت کسی را نمی کرد و اجازه نمی داد کسی هم نزد او غیبت کند و اگر موفق نمی شد افراد را قانع کند از آنها دوری می جست. ولی در برخورد بعدی به دلیل نگرانی و حفظ حرمت طرف مقابل، بطور خصوصی با وی وارد صحبت می شد به گونه ای که افراد بیشتری را به انقلاب اسلامی و مرجعیت دینی سوق می داد .

 از لحاظ فیزیکی اندام و جثه بسیار لاغر اما ورزیده و توانمندی داشت ، وی در خورد و خوراک خیلی موارد را رعایت می کرد، هر لقمه ای را به دهان نمی گذاشت. خیلی با تامل و صبورانه در جمع دوستان غذا میل می کرد و همیشه در فکر این بود که مبادا دور و برش گرسنه ای باشد و خود سیر غذا بخورد. همیشه نیمی از سهم غذایش را به دیگران می داد و هیچ وقت ندیدم با شکم سیر بخوابد .

 در محافل و مجالس رسمی و در نشستن رعایت احترام بزرگان را نگاه می داشت، بطوریکه همیشه برای افراد بزرگتر از جایش بلند می شد و محترمانه به آنان سلام و احترام می کرد . این روش و رفتار ها در جذب نیروهای مردمی نیز بسیار تاثیر گذار بود .

 در برخورد با انسانهای بد خلق و عصبانی طبق تربیت و تعالیم دینی رفتار می کرد و چنانچه دو نفر با یکدیگر اختلافی داشتند به گونه ای برخورد می نمود که طرفهای مقابل از کرده خویش پشیمان می شدند.

 زمانیکه به سخنان امام (ره) گوش می کرد و در سخنرانی های او عمیق می شد بقدری صورتش سرخ می شد که انسان فکر می کرد گوئی امام (ره) مستقیم با او حرف می زند.

 همیشه نگران بود که مبادا در انجام تکالیفش عملکرد خوبی نداشته و یا کوتاهی کرده باشد. همیشه مطیع و بسیار فرمانبردار در اجرای فرامین و دستورات مقامات وقت بود. وی به فراتمین بسیار عالی عمل می کرد و این خود بهترین روش جذب و آموزش نیرو بود و دیگران را نیز به این نوع رفتار و کردار فرا می خواند.

  همیشه به موقع در محل کار حاضر بود و هیچگاه تاخیر و غیبت نداشت  . در امورات محوله بهترین بود و مسئولیت های محوله را با مشورت افراد کاردان انجام می داد و این خود رمز موفقیتش به شمار می رفت. ایشان به دلیل اخلاق و رفتار اسلامی که از خود بروز می داد در بین دوستان صبور تر و در برابر مشکلات تحمل زیادی داشت. درک و معرفتش بالاتر و بیشتر از سنش بود و اگر نسبت به کاری آشنایی نداشت راجع به آن اظهار نظر نمی کرد . ایشان شنونده بسیار خوب و با منطقی بود و در مواردی که علم و آگاهی داشت عملکردش بسیار منطقی و صحیح بود و در همان راستا بهترین پیشنهادها و رهنمودهای قابل اجراء را ارائه می نمود .

 تمام مواردی که تا به حال شرح آن از محضرتان گذشت ناشی از تربیت خانوادگی اش و همچنین مادری که او را اینگونه در دامان خود پرورش داده بود . خدایش بیامرزد .

در دامان چنین زنانی ایست که مردانی همانند سید صادق تربیت می شوند او خیلی به والدینش علاقه مند و با آنان با احترام خاصی برخورد می نمود . خداوند روح آن پدر و مادر و آن شهید را با جدش حضرت اباعبدالله الحسین ( ع ) محشور نماید .

آن شهید همیشه در سپاه و بسیج فعال تر از دیگران توفیق حضور داشت و همیشه در ماموریت ها جلوتر از دیگران گام بر می داشت. شجاع و نترس و در عین حال بسیار دقیق و حسابگر بود و دیگران را هدایت می نمود. در تمامی مجالس و محافل مذهبی و تشیع شهدا و عیادت جانبازان پیش تاز بود و اوقات خود را با خانواده های آنان می گذراند وکمتر به منزل خود می رفت.

 به یاد دارم بعضی شبها تا صبح با دوستان و آشنایان نزدیک گفتگو و بحث می کرد ، در چندین شب زنده داری، بنده با او شب را به صبح رسانده ام و ملاحظه نمودم که وی پس از اقامه نماز صبح، خیلی کم استراحت می کرد و خیلی سریع فعالیت روزانه اش را آغاز می کرد.

 او بسیار با علاقه و دفعات مکرر در مناطق جنگی حضور پیدا می کرد و در این جهاد مقدس گوی سبقت را از دیگران می ربود . چون در اوایل جنگ، استان گیلان فاقد لشگر بود. وی بیشتر اوقات با لشگر 25 کربلا به ماموریت اعزام می شد. وی در این لشگر به دلیل داشتن استعداد و نبوغ و آموزش های رزمی که دیده بود توانست لیاقت خود را نشان دهد و فرماندهان جنگ از توانائی های او بسیار استفاده می نمودند. از تجربیات و اندوخته ای که در گردان ادوات لشگر کسب نموده بود در مدت کوتاهی به سمت فرماندهی گردان ادوات منصوب شد و در ماموریتهای محوله تعداد زیادی از رزمندگان راهدایت وکنترل مینمود.او در تمامی عملیاتهای غرب و جنوب حضور چشم گیری داشت و کمتر می توانستیم او را در شهرستان ببینم .  ایشان روحیات خاصی داشت و همیشه با چهره ای خسته و سوخته از جبهه های غرب و جنوب باز می گشت با کمتر از یک هفته توقف در شهرستان دوباره راهی مناطق جنگی می شد و به نبرد  بی امان خود با ارتش متجاوز عراق ادامه می داد .

 در تشیع جنازه شهدا و یا هر شهیدی که به شهرستان می آوردند او می گفت : خوشا به سعادتش و وای به حال ما که کاری نکردیم و زیر لب زمزمه هایی می کرد که گویی با آنان نجوا می کند و درد دل خود را به شهدا در میان می گذاشت  .

 اصولا جسم و روحش در زمین ما انسانها نبود و در عالم دیگری سیر می کرد . بارها دیده بودم که شبها آرام و خلوت به مزار شهدا می رفت و با آنان نجوا می کرد و شب را با آنها به صبح می گذراند . هنوز نوبت شهادتش نرسیده بود و انگار در یک قدمی  شهادت بود و آرزو می کرد تا به این سعادت اخروی برسد و تمامی حرکات و رفتارش همانند دوستان شهیدش بود . بعضی مواقع از دوستان جدا می شد و در تنهایی گام برمی داشت و پس از دقایقی دیگر به دوستان ملحق می شد. چنین حرکاتی اصولا در دیگران نبود . فکر می کنم به دلیل وارد نشدن ریا به دوستانش ملحق می شد که دیگران کمتر دچار غیبت شوند و یا فکر دیگری در موردش نکنند .

  آن شهید با همه جدیت ها و تلاش های روزانه اش ، بسیار توانا و خستگی ناپذیر بود . خیلی از شبها که نگهبانی می داد به نزدش می رفتم و با او در مورد مسائل مختلف صحبت می کردم و از نظراتش جهت پیشبرد امورات محوله در سطح شهرستان بهره می بردم . بعضی مواقع می گفت اجازه بدهید پاس دوم و سوم را خودم بیدار باشم دیگران را بیدار نکنید ، اجازه دهید استراحت کنند . چنین انسانی شبیه فرشتگان بود که در بین ما بود ، اما از ما جدا بود . در بین ما بود و لی افکار و اعمالش با ما فرق داشت ، در بین ما بود ولی با ما نبود . در بین ما زندگی می گرد اما به آینده ای روشن تر نگاه می کرد . در بین ما می خوابید و حرف میزد و غذا می خورد و سکونت داشت و پاسدار بود اما همه چیزش با ما بسیار متفاوت بود، او انسانی وارسته و صفات برجسته ای داشت که خداوند نیز چنین انسانهائی را خریدار است . او خیلی زود از ما جداشد و نگاهش از ما قطع گردید. نه نه ! ما از او فاصله گرفتیم و از دیدگان ما رفت، او ما را می بیند و اعمال ما را زیر نظر دارد و گاهی هم بخواب ما می آید و با آن لبخند همیشگی اش می گوید: توکلت را بخدا زیاد کن و بدنبال ارزشهای معنوی گام بردار و خداوند یاری خواهد کرد چنین کسانی را !

  در امر به معروف و نهی از منکر یکی از فعالان خوب و مؤثر در سطح شهرستان محسوب می شد. با خوبان مثل برادری دلسوز و مهربان بود و با منحرفین نیز عمدتا همین شیوه را دنبال می کرد تا آنان را از عملکردشان دور کند و به انقلاب و ارزشهای دینی دعوت می نمود و در این رابطه بسیار موفق بود. در عمر کوتاه و سراسر عشقش به اسلام، امام و انقلاب وفادار ماند و همیشه جلوتر از دیگران بود و سر از پا نمی شناخت، اصولاً انسان عاشق مثل ایشان در سطح شهر نادر و کمیاب بود، شاید اشتباه کنم امّا دوستان نزدیکتر حرفم را بهتر میفهمند و آن را تصدیق می نمایند . چون در این برهه از زمان کمتر کسی باور می کند که یک جوان بیست و چند ساله چنین خصوصیات اخلاقی برجسه ای داشته باشد.

 باورش برای شما خوانندگان محترم  کمی سخت و سنگین است ولی ما که با او بودیم باور داریم که چنین بود ولی ما اورا نشناختیم و لایق دوستی و استمرار آن نبودیم و او از ما زود جدا شد و به شهدا و دوستان شهیدش پیوست.

 پس از گذشت بیش از 27 سال چه وظیفه ای در قبال شهدا داریم؟ شاید مانده ایم تا این خاطرات را زنده نگه داریم و شاید نوشتن این جملات سخت باشد و یا کهولت سن و کمی حوصله در چنین وضعیتی که به پیری نزدیک می شویم به دور از حوصله باشد.

 دوستان، همسنگران قدیم و جدید، جوانان قدیمی که با این شهدا بزرگ شدید و با آنان صبح وشب در یک سنگر بودید، تو را بخون آن شهدا قسم تان میدهم که نگذارید این خاطرات محو گردد و آن را با خود به گور نبرید، بیائید هرچه از شهیدان شهرمان می دانیم رو ی کاغذ آوریم وبا این اندک خدمت ثابت کنیم که هنوز جوانیم و هنوز آن روحیات سالهای 57 ، 58 ، 59 و ... در ما زنده هست.

از لطف شهدا و عنایت خداوند مأیوس و نا امید نباشید.

 امروز اگر فرزندانمان انقلابی باشند و بگویند از فلان شهید چه خاطره ای میتوانید بگوئید تورا به خدا به روحیاتشان توجه کنید، نگوئید من خسته ام ، نگوئید حوصله ندارم، نگوئید فراموش کرده ایم شهدا را، نگوئید نمی دانم و نمی توانم...

 ای برادر اگر تو نتوانی چه کسی باید راه شهدا را معرفی کند ، شهدای شهرمان خیلی مظلومند ، تو باعث این محرومیت و مظلومیت نباش!!  اگرچنین باشد به گذشته ات شک  می کنم به حقوقی که دریافت می کنی و لباسی که بر تن کردی و .... به همه چیزت شک    می کنم. تو را بخدا در این رابطه جدی تر باشید. این یک توصیه دوستانه به همه کسانی است که ولایتی بودند ودر یک سنگر ،  زمانی را که نیاز بود با هم بودیم. حال نیز با هم هستیم ولی ما کجا وشهدا کجا ؟ یا اگر فردا جلومان را گرفتند چه چیزی  به عنوان پاسخ داریم. جواب شهدا را چه می دهیم؟ بقول شهید باکری ما بعد از شهدا چه کردیم؟ برای شهدا چه کردیم؟ چنین خاطرات و نوشتار از بار گناهان مان شاید اندکی کم کند. تو را بخدا تا قوت داری، تا حوصله داری تا فراموشی به سراغت نیامده است و تا به دلیل کهولت سن زمین گیر نشدی هرچه از شهداء دور و اطرافت میدانی آن را بنویس و به محافل رسمی ارسال کن. بخدا ضرر نمی کنی و برای خودت هم خوب است، در این دنیا دنبال چه هستی و به کجا چنین شتابان!؟ کمی فکر کن و با این نوشتار کوتاه با خود زمزمه کن و عاشقانه بنویس که خداوند خواندن و نوشتن را به پیامبر اعظم آموخت و این سنت حسنه را ادامه بده اگر نمی توانی دل خانواده شهیدان را بدست آوری.حداقل برای دلخوشی خودت گامی هرچند کوتاه بردار و مطمئن باش در این دنیای ظاهراً بزرگ شاید از سوی شهدا برایت روزنه ای پدید آید.

مطمئن باش که آنان به اعمال، رفتار و کردار من و شما که تا دیروز با آنان بودیم نظاره می کنند و حتماً اگر بازخواست مان نکنند از ما رنجیده خواهند شد و انتظار ندارند که ما راه بی تفاوتی یا کم توجهی به آنان را بپیمائیم و راه  خونین شان را که برایمان امروز آسایش و امنیت پایدار آورده اند و مسئولیت و مقامی به ما رسیده است و برای خود دنیایی درست    کرده ایم! حداقل کارمان  این باشد که بنویس! بنویس! بنویس.... 

 

  تو هم ای خواننده محترم غصه نخور، روزی پیر و عاقبت از دار دنیا دلگیر میشوی

  پس بیائید با این شمع ها محافل ذهنی و قلبی خود را که زنگار گرفته و کمی تاریک شده است حداقل، روشنی بخشیم و با امید زندگی کنیم. شاید دعای آنان مشمول حال بدمان شود و در این زندگی دنیوی و حداقل عمری که مانده، از کمالات و صفات و بزرگواری آنان هرچه در توان داریم به جامعه و نسل های بعد از خود ارائه دهیم. که این کمترین کار فرهنگی است که می توانیم هم یاد شهدا را زنده نگه داریم و هم با یادشان زندگی کنیم تا از این همه آلودگی و انحراف که پیرامونمان پر شده است غافل نشویم و راه را گم نکنیم که خدا آن روز را نیاورد چون که امام ( ره ) و رهبر عزیزمان فرمودند : « شهدا چراغ هدایتند و با این شهدا راه گم نمی شود »

 

خدایا چنان کن سرانجام کار

تو خشنود باشی و ما رستگار

 

والسلام علی عباداله الصالحین

/ 3 نظر / 21 بازدید
حسینی

سلام استفاده کردم وما قدرالله حق قدره وقتی انسان قدر خدا را نشناسد چگونه قدر و ارزش بندگان مخلص خدا را بشناسد بقول مرحوم آیت الله حق شناس توی این دنیا به فکر همه چیز هستیم جزخدا وای بحال ما درآن دنیا که دست خالی هستیم.التماس دعا pishkesvatan1.blogfa.comرو هم ببین

ابومحیا

روحش شاد.این افتخارراداشتم که 4سال سربازش بودم. همیشه بهیادش هستم.انشاالله درآن دنیااوهم مرافراموش نکند.

پورحسن

از زحمات بیدریغ شما که صادقانه و شیوا مطالب را به تحریر در آورده اید ممنون و سپاسگزارم اصلاحیه:ایشان بعد از مبارزات در انقلاب فلسطین در مهر ماه سال 1360 به حج تمتع تشرف پیدا کرد.